سیبا - مای سلف

مای سلف
ورود شما به مای سلف را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا فلاحی
موضوعات وب
 
تبلیغات


بنابر الزامی باید حساب سیبا باز می کردم. با مامانم رفتیم بانک ملی. تو این شعبه سیستم نوبت دهی وجود نداره و کارها به روش قبل از رنسانس انجام می شه!

بعد از پرس و جو، به جایی رسیدم که قبل از من سه دختر دیگه تو صف بودن. پشت سرشون ایستادم. در کسری از ثانیه پشت سرم، جمعیتی به درازای جاده ابریشم و البته شبیه اون! صف کشیدن.

یکی از دخترها، بهم گفت قبل از این که بیای اینجا باید یه فرمی رو پر کنی و معاون امضاء کنه، بعد با اون فرم و بقیه مدارک بیای تو صف!

مستحضر هستید که هنوز اطلاعرسانی در این بانک به روش دهان به دهان انجام می شه. همون روشی که ننه قمر و عمه کوکب و اَنقلی و مراد در زمان وز وزک شاه انجام می دادن!

به پشت سرم نگاهی انداختم. برای اولین بار تو زندگیم نفر چهارم یه صف شده بودم و نباید به همین راحتی این موقعیت طلایی رو از دست می دادم! به مامانم گفتم بیاد جام تو صف وایسه که من برم فرم رو بگیرم و پر کنم.

فرم رو گرفتم و پر کردم. می خواستم برم سمت معاون شعبه که برام امضاش کنه، سر راهم به مامانم هم سر زدم!

برای دلداری! به مامانم گفتم: "الان میام!"

یه مرد میانسال که جلوی مامانم تو صف ایستاده بود گفت: "برو! ما جاتو نگه می داریم!"

این که یه آقاهه مهربون و انساندوست! مواظب جای من بود برام خیلی شگفتانه بود. ضمن این که قبل از رفتن من، این آقا اصلاً اینجا نبود و تازه مثل یه فرشته آسمانی برای حفظ جایگاه من! نازل شده بود.

برای اولین بار تو زندگیم اعتراض کردم. دیگه به اینجام رسیده! همه می خوان زرنگ بازی در بیارن برام!

و باز هم برای اولین بار تو زندگیم تونستم حقم رو بگیرم!

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! نمی دونین چه حالی داد!؟ خنده

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهری نظرات () |
پيوندهای روزانه
آرشيو مطالب

امکانات وب