آخه بستنیم داشت فرار می کرد!

آوای 4 ساله از مهدکودک با مامانش برگشته و مامانش براش بستنی جایزه خریده که امروز بدون هیچ جنگولک بازی ای رفته مهد!ناراحت

بدون این که لباسش رو عوض کنه نشسته داره بستنی می خوره

مامانش: آوا خانوم، بستنی پا نداره که فرار کنه، پاشو لباساتو عوض کن

 

ساعتی بعد باباش از اداره وارد می شود...

باباش: آوا امروز دختر خوبی بود؟

من: آره، خیلی خوب بود جز یه لحظه...

باباش: چرا؟

آوا: آخه بستنیم داشت فرار می کرد...(و در این لحظه به من چشمک زد چشمک)

من:تعجب

باباش:تعجب

مامانش:تعجب

/ 0 نظر / 7 بازدید