قطره‌های‌ کوچک آب

اگر هر‌ازگاهی این‌قدر احساس تنهایی نمی‌کردم، احتمالاً دوستی مثل «سوم شخص حاضر» را انتخاب نمی‌کردم. تا آن‌جا که من فهمیده‌ام آدم ها هرچه سن‌شان بالاتر می‌رود نسبت به انتخاب مصاحب‌شان کمتر وسواس به خرج می‌دهند و دوستان هم مثل هرچیز دیگری در زندگی تبدیل به یک‌جور عادت می‌شوند و احتمالاً بخشی از زندگی روزمره. اگر به جایگاه شهود احضارم کنند و از من بپرسند بعدازظهر جمعه‌ی فلان‌ ماه از فلان سال کجا بوده‌ام، فقط کافی است به جمعه‌ی بعدی که دارد می‌آید حواله‌شان بدهم چون احتمالاً دقیقاً همان‌جایی خواهم بود که در جمعه‌ی مورد بحث آن‌جا بوده‌ام.

با نگاهی به «قطره های کوچک آب نوشته کورت ونه گات»

/ 5 نظر / 17 بازدید
ویولون

یادم آمـد، شـوق روزگار کودکی مـستی بهار کودکی رنگ گل جمال دیگر درچمن داشت آسمان جلای دیگر پیش من داشت شور وحـال کودکی برنگردد دریغـا قیــل وقال کودکی برنگردد دریغـا به چشـم من همه رنگی فریبـا بود دل دور از حسد من شکیبا بود نه مراسوز سینه بود نه دلم جای کینه بود شور وحال کـودکی برنگردد دریغـا روز وشب دعای منبوده بـاخدای من کز کرم کند حاجتم روا آنچه مانده از عمر من به جا گیرد وپس دهد به من دمی مستـی کودکانه مرا شور وحال وکودکی برنگردد دریغا قیل وقال کودکی برنگردد دریغا شاعر: معینی کرمانشاهی

آنا

راست میگی واقعا همین طوره...[گل]

دامون

متاسفانه براي من بر عكس شده و در نوجواني حساسيت بيشتري در انتخاب دوست داشتم