ماجراهای من و مامانم!

یه سری لباس و کفش رو می ده به مامانم و می گه: «نگاه کن ببین کدوم شون به درد بخوره، بده بیرون.»

مامانم لباس ها را زیر و رو می کنه، غیر از یه مانتو که به نظرش بی رنگه، بقیه لباس ها خوبن. مانتو رو جدا می ذاره که بعدها بشه دستمال گردگیری!

...

به مانتو نگاه می کنم، دکمه های خوشگلی داره، می کَنَمِشون تا باهاشون کاردستی درست کنم!

...

مانتو یه گوشه افتاده و دکمه ها هم یه گوشه دیگه.

...

بعد از چند روز که هنوز، مانتو خوراک قیچی نشده، بهش نگاه می کنم، می بینم که همچین بی رنگ هم نیست!

به مامانم می گم: «اینم خوبه ها، بده بیرون، خیلی ها هستن که به همین هم نیازمندن!»

...

تصمیم بر این می شه که مانتو رو هم قاطی بقیه لباس ها و کفش ها بدیم بیرون البته بدون دکمه!

...

حوصله کاردستی درست کردن ندارم، دکمه رو هم می ذارم تو جیب مانتو.

به مامانم می گم: «دکمه هاش رو هم بدوز، کار نیکو کردن از پر کردن است ها!»

...

یه هفته بعد از تمام این ماجراها، مامانم مانتو رو بر می داره که دکمه هاش رو بدوزه! دستش رو می کنه تو جیب مانتو، علاوه بر دکمه ها یه اسکناس باحال هم، ازش در میاره!

...

تازه فهمیدم حکمت این پت و مت بازی ها چی بود!؟

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
suroor

چه جالب. خدا زیاد کنه از این مانتو ها رو... نمی دونم چه حکمتیه ادم حقوقش رو دو برابر کنند اندازه پیدا کردن یه هزار تومن تو جیب مانتو شلوارهای قدیمی لذت بخش نیست[قهقهه]

raha1079

ای بابا!!!!!!!! عزیزم حتما باید بهتون بگم تا بیاین وبم؟؟؟؟!!!؟؟ حالا اپ کردم و اگه هم نیای خعیییییییییلی ناراحت میشم و وقتی هم اومدی باید نظر بدی!!چون اخه من از کجا بفهمم ک اومدی یانه؟؟؟!!؟؟!؟!؟؟[نیشخند] پس کلا منتظرتم![ابله]

نیم زن

حالا اسکناسش چند تومنی بود؟؟؟

متــــی

نیستی هامان بانو؟؟ حالت خوبه؟ [نگران]

انسان

سلام... این عید بزرگ برشما مبارک... امیدوارم خدا توفیق به همه ی ما بده تا زمینه ساز ظهورش باشی

ویوارا

ولادت منجی موعود حضرت مهدی عج رو ب شما تبریک عرض می کنم.