یه ریز...

یه ریز بدش رو می گفت. حتی چند تا بد و بیراه هم بهش گفت جلوی من.

تلفنش زنگ زد. گوشی رو برداشت و تا نوک انگشتای پاش خم شد. آقای دکتر و استاد گفتنش تمومی نداشت.

همونی بود که سی ثانیه پیش مرتیکه بیشعور بود.

بعد از قطع تلفن با پررویی تمام بازهم به دری وری هاش ادامه داد، بدون این که ذره ای به روی خودش بیاره!

خدایا! تا وقتی قدرت بیان روبه روی کسی رو ندارم، قدرت این که پشت سرش حرف بزنم ازم بگیر.

/ 6 نظر / 13 بازدید
ستاره

جمله ی آخر فــــــــــــوق العاده بود!! [دست][دست][دست] خدایا! منم ایضاً ... [رویا]

sajad.a.h

منم یک پسر عمو دارم خیلی بی شعور هست [نیشخند]

مهتاب

من نمیتونم اینجوری باشم. اگه از کسی بدم بیاد اصلا و ابدا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و باهاش خوب برخورد کنم ! حتی نگاهم هم رسوام میکنه! طرف میفهمه ازش بدم میاد!

متي

آمين. خدایا منم همینطور [فرشته]