بس که نزدیکی...

نزدیک تر به من ز منی!

...

دستمال کاغذی می خواد، می رم سراغ جعبه دستمال کاغذی، هر چی می گردم پیداش نمی کنم.

آخر سر، یه جعبه جدید رو باز می کنم!

...

بعد از این همه گشتن، دور زدن صورت مسأله به جای حل اون، چشمم به جعبه دستمال کاغذی اسبق! می افته که دقیقاً جلو چشممه!

از نزدیکی زیاد، ندیدمش!

...

همیشه، چیزها و آدم های نزدیک رو نمی بینیم.

...

دور باید شد، دور!

...

از دور ریزتر دیده می شی اما توهم و تصور بزرگ تری از تو، در ذهن دیگران شکل می گیره!

...

انسان، بنده توهماته نه واقعیات!

/ 10 نظر / 8 بازدید
سیروس

اینم پنداخلاقی داستان

suroor

قسمت درباره وبلاگ رو خیلی دوست داشتم. من لینکت می کنم. تو هم خواستی لینکم کن

فرانگیز

سلام.عزیزم وقتی افراد یا اشیا خیلی به مانزدیک باشن روی نقطه ی کورمیوفتن ونمیشه دیدشون[لبخند]

مینا

تو اون جعبه دسمال گنده رو جلو چشمت ندیدی؟این مال شلوغی ذهنه وکرنه دلیل نمیشه هرچی ریز باشیم بهتره که.گاهی لازمه کمی درشت و جلو چشم باشیم

محبوبه

يعني تحليلت تو حلقم: دي

متــــی

از تحلیلت خوشم اومد و معتقدم درست میگی ... [خرخون] به قول معروف:" گاهی برای بودن باید رفت ... "

ویوارا

جالب بود...گاهی دور بودن خوبه اما ب شرطی ک از دل نرود هر آنچه از دیده برفت.