فرشته ای که آدم شد!

فرشته کوچولوی زیبا تصمیم گرفت که آدم شه، درخواستش رو به صورت لایحه در اختیار خدا قرار داد، درخواست در مجلس سنای فرشتگان مطرح شد، موافقین و مخالفین در موردش صحبت کردن و در نهایت با اکثریت آرا (بیش از دو سوم + یک نفر اعضا) تصویب شد.

...

فرشته کوچولوی زیبا، برای سفر چند ساله اش باید چمدونش رو می بست. اول از همه نیکی و راستی، محبت و عشق رو تو چمدون جا داد. چمدون پر شد. بنابراین مجبور شد از دو تا بال خوشگلش صرف نظر کنه!

...

بزنگاه سفر، با دوستانش خداحافظی کرد. دوستانش قول دادن هر وقت که تونستن و خدا بهشون اجازه داد، بهش سر بزنن.

لحظه ی آخر خدا براش شرطی گذاشت؛ فرشته کوچولوی زیبا، باید بدی، دروغ و نفرت رو هم در کنار نیکی و راستی و عشق، تو چمدونش جا می داد!

...

فرشته کوچولوی زیبا، این شرط رو دوست نداشت، اما خدا براش توضیح داد که لازمه انسان شدن، اختیاره! و اون محقه بین نیکی و بدی انتخاب کنه نه این که مجبور به انتخاب نیکی باشه!

فرشته کوچولوی زیبا، اول در برابر این شرط مقاومت کرد اما وقتی خداوند براش از مزیت های اختیار صحبت کرد راضی شد و یک مقدار از محتویات چمدونش رو خالی کرد و در عوض لازمه انسانیت! رو توش جا داد!!!

...

اوایل سفر خیلی خوب بود، دوستانش هم تندتند بهش سر می زدن و یه لبخند قشنگ بر لب های فرشته کوچولوی زیبا تو رؤیاهاش نقش می بست!

اون تو طول سفرش با فرشته های دیگه ای که سال ها بود آدم شده بودند آشنا شد و ازشون راه و رسم زندگی زمینی رو یاد گرفت.

کم کم یاد گرفت که گاهی لازمه دروغ بگه!

گاهی لازمه که؛ ظاهراً عشق بورزه اما در باطن، از پشت خنجر بزنه!

اون حسادت رو هم یاد گرفت وقتی که دوستان زمینیش از محبت های خدا نسبت به خودشون براش تعریف می کردن!

وقتی فرشته های دیگه به رؤیاهاش نیومدن، اون نفرت رو هم یاد گرفت!

حالا دیگه فرشته کوچولوی زیبای ما، یک انسان واقعی شده بود!

...

روزی از روزهای زیبای خداوند، دعوت نامه ای از آسمان، برای برگشت به دستش رسید...

اما اون حالا دلبستگی های زمینی داشت...

از طرفی هم می دونست دیگه بین دوستان آسمانیش جایی نداره...

و این که نمی دونست باید به خدا در رابطه با «سوءاستفاده از نیروی اختیار» چه توضیحی بده...

اما چاره ای جز پذیرش دعوت نداشت!

...

فرشته کوچولوی زیبای سابق، با سری فروافتاده در مقابل خدا قرار گرفت و سکوت کرد...

و به تنها چیزی که فکر می کرد این بود؛ «کاش انسان نمی شدم!»

...

«ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن

خیری ندیده ایم از این اختیارها!»

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
مه سو

وایییییییییییییییی دوباره می نویسی دخترییییییییی...چقد خوشحال شدماااا.... امسال هم برای ماه رمضان ختم گروهی قرآن گذاشتم....اگه دوس داری امسال هم همراهمون باشی زودتر بیا وبلاگم و پست ثابتمو بخون......منتظرتممممممممم[ماچ]