تربیت برای زندگی اجتماعی در ایران

بچه ساده ای بودم و هنوز هم هستم البته!

وقتی چیزی بدون صف تقسیم می شد، اکثراً حمله می کردن و حق شون رو می گرفتن اما من همیشه سرم بی کلاه می موند؛ چون فکر می کردم همین الانه که سهم من رو با رعایت تشریفات دو دستی تقدیم حضور انورالملوکم کنن!

وقتی کسی من رو می زد، تنها واکنشم گریه بود، اصلاًً برام تعریف شده نبود که من هم می تونم بزنمش!

خیلی راحت دروغ های دیگران رو باور می کردم؛ تصوری از دروغ گفتن نداشتم!

و خیلی راحت فریبم می دادن و وسایل های شخصی و اسباب بازی هام رو از چنگم درمی آوردن!

...

از آن جا که توانایی افکار پَست را ندارم، قادر نیستم آن ها را در شخصی دیگر تصور کنم! ایزابل آلنده

...

تصور این که می شه دروغ گفت، سر دیگران کلاه گذاشت، اسباب بازی هاشون رو از چنگ شون درآورد، برای گرفتن بی ارزش ترین چیزها دیگران رو زد و... برام تعریف نشده بود و در فرهنگ واژگانم نمی گنجید!

و چون خودم پَست نبودم، تصور این که مخاطبم پَست باشه هم، برام تعریف نشده بود و حتی به مخیله ام خطور نمی کرد!

...

البته این موضوع تو خانواده مشکلی برام پیش نمی آورد، چون همه چیز طبق اصول پیش می رفت، قانون جنگل حاکم نبود و هرکس سهمی داشت و حتی در صورت غیبت اون سهم محفوظ بود! مالکیت معنا داشت، بدون اجازه به اموال کسی دستبرد زده نمی شد، دروغ گفتن مایه مباهات و نشانه ی زرنگی و رندی نبود!

موقعیت وقتی بغرنج شد که من برای اولین بار وارد صحنه اجتماعی زندگیم شدم؛ مهدکودک!

...

یادمه تو یه جشنی، مربی مهد، استعدادش سرریز شد و برای افزایش هیجان! شکلات ها رو رو سر بچه ها پرت می کرد، اکثراً چنان وحشیانه حمله می کردن که حتی به بعضی ها سه چهار تا رسید اما به من هیچی!

یا هیچ وقت نمی تونستم اضافی پولم رو از بقالی کنار مهدکودکم بگیرم!

با کیف پر می رفتم و با کیف نصفه برمی گشتم؛ چون اون روز گروهی از بچه زرنگ های مهد، به راحتی خَرَم کرده بودن و وسایل هام رو از چنگم درآورده بودن! (البته من اون لحظه با کمال میل می دادم و وقتی به خونه می رسیدم و موضوع رو تعریف می کردم تازه برام روشن می شد که چه کلاهی سرم رفته!)

...

هنوز هم برام سؤاله که چطور اونا از اول برای زندگی در جامعه ی ایرانی تربیت شده بودن اما من نه!؟

یا چرا اونا از اول همه چی رو بلد بودن اما من هالو پنج شنبه بودم!؟

...

خانواده تصمیم گرفتن، البته به صورت کاملاً یکهویی، که من رو زرنگ کنن؛ درست مثل بقیه!

یادمه این تیکه کلام شون بود: «تو هم مثل بقیه زرنگ باش!»

اما من هیچ وقت در این زمینه شاگرد خوبی نبودم.

...

این گفتار در پی اتفاقی نوشته شد که دیروز تو پارک افتاد؛ وقتی که خواهرزاده ام رو برای سرسره بازی برده بودم،

اکثر بچه ها با دست و پا و سر هل می دادن و سُر می خوردن. خواهرزاده ام، همیشه جز اونایی بود که هل داده می شد. یه بچه منفعل، که انقدر منتظر می موند تا همه برن، اگه هم یه بچه ای مثل خودش رو می دید اول به اون بفرما می زد، حسابی کفریم کرده بود دیگه!

...

اصن یه وعضیه؛ این زرنگ نبودن تو خونِ مون هست کلاً!

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دامون

تصويري از شخصيت اكثريت جامعه داديد كه ناخودآگاه آموزش تندخويي ميبينند

مینا

وای منم مثل توام.همشم به خاطر خونوادمه اونا که زرنگ نیسن وسر و سادند منم مثل خودشون شدم..خیلی دلم میخواست زرنگ بودم.بعضی اوقات به مامانم میگم چرا به من زرنگی یاد ندادی.

مهدی

درود.در اوان سی سالگی هنوز هم که هنوزه نتونستم خودمو با جامعه وفق بدم.از ابتدا حجب و حیا قاطی تربیتمان بوده و لاجرم مجبور به اجرای این تربیت خوب و خاص هستیم.اما کاش من هم هماهنگ با جامعه بزرگ میشدم تا اینهمه در هر زمینه ای مغبون نبودم.ممنونم.

مه سو

[قهقهه]اینقده حرصم می گیره بچه نتونه از حق خودش دفاع کنه!!!! من خیلی بچه خوبی بودم...به عمرم هم مثلا نشده از اون زرنگ بازیا کنم که وسایل دوستام یا اقوام رو خراب کنم یا مثلا ازش کش برم...اما خب از اون لحاظ زرنگ بودم که هیچکی نمی تونست وسایلمو از چنگم در بیاره....یا مثلا کتک بخورم!!!!! به وقتش حواسم به حقم بود....گرچه گاهی یه کمروئی هایی هم داشتم که به ضررم تموم شد.....[نیشخند]اما در کل بچه با استعدادی بودم گمونم[خنده] آخه همه داداشمو به مظلومیت می شناختن و منو به بچه پرروئی که حقش خورده نمی شه[قهقهه]الانا هم اینجوریاس که بعضی وقتا می بینم حق داداشمو می خورن اینقده حرصی می شم من!!!!!!!

ققنوس

من مابین تو بودم... به قول تو زرنگ بودم ولی خوش باور هم بودم... هر کس هر چیزی می گفت باور می کردم... سعی می‌کردم رعایت حالش را بکنم... اما یواش یواش یاد گرفتم که نه بابا باید زرنگ باشم... خصوصا در اتوبوس اما خدا را شکر هنوز اونقدر زرنگ نشدم که حق را ناحق کنم... فقط حق خودم را کمی تا قسمتی به دست میارم.

ققنوس

پسرم هم کمی تا قسمتی مثل منه.... کلا به قول تو تربیت ژنتیکیه خواهر

سینافعال

سلام دوست عزیز من یک رمان نوشتم وتو وبلاگم گذاشتم اگه مایل باشید لطفا از وبلاگم بازدید کرده ورمانم را بخوانید ونظر دهید.اگر تشریف بیاورید خوشحال می شوم.

دیبا

نمیدونم پررو بودن تو خون بعضی ها هست