برفی! کجایی؟

نقش اول تئاتری بودم به نام «برفی»؛ خرگوش دست و پاچلفتی و سر به هوایی که همیشه دردسرآفرین بود، عین خودم در زندگی واقعی!

امکانات غوغا می کرد! خرگوش فوق الذکر خودِ خودم بودم با یه بلوز و شلوار و کتونی سفید! موهام رو هم به سبک مد اون زمان «رپ» کوتاه کرده بودم. ده ساله بودیم و به خاطر حجاب بهمون سخت نمی گرفتن. خلاصه یه خرگوش ورزشکار رپ!

از همون اول زورآزماییم با مشکلات شروع شد؛ زیپ شلوارم خراب شد، منِ خرگوش هم که باید می پریدم، با هر پرش بلوزم رو می کشیدم پایین که زیپ باز شلوارم مشخص نشه، بعد هم می خندیدم!

نمایش این جوری بود که من/برفی به خاطر یه هویج، گیر گرگ سیاه بدجنس بیفتم؛ مدرسه واسمون یک کیلو هویج خرید که به خاطر درشتی فقط سه تا هویج شده بود!

سِن رو، دو قسمت کردیم، یه قسمت با میز و سبد و هویج توش، شد خونه «برفی» و خواهرش و مادرش. قسمت دوم هم با چند تا نقاشی از درخت، شد جنگل.

از اونجایی که خودمون طراح صحنه و کارگردان و بازیگر و تدارکات و نوازنده بودیم و در همه زمینه ها هم مجرب، سه تا هویج رو گذاشتیم تو سبدی که رو میز خونه «برفی» اینا بود. وسط نمایش یکهو یادمون اومد که الان «برفی» باید به خاطر یه هویج که مثلاً تو جنگل رو زمین افتاده گول بخوره!

سکانس مورد نظر فرا رسید! وسط تئاتر همه مون از تعجب فریز شدیم، موقعیت بدی بود، اما مدیریت بحران به دادمون رسید!

خواهر «برفی» فوق الذکر، به صورت فی البداهه، یه دیالوگ جدید به نمایش اضافه کرد و خیلی فرهیختانه! یه هویج رو وسط نمایش پرت کرد تو قسمتی از سِن که جنگل محسوب می شد و گفت: «اه! اه! اه! چه هویج بدی!» بعد هم، من و اون با هم، همون وسط، کلی خندیدیم!

الان که فکر می کنم می بینم من نقش یه خرگوش ابله رو بازی می کردم که به خاطر یه هویج وسط جنگل، عنان از کف می ده در حالی که همون هویج روی میز خونه اش هست! (چرا تو تئاتر برای این موضوع تمهیداتی اندیشیده نشده بود!؟)

از اون جایی که من هم نوازنده بودم و هم «برفی»، فقط قبل از شروع نقشم، تونستم بنوازم! چون وقتی نقشم شروع شد تا آخر رو سِن بودم بدون وقفه.

تئاترمون موزیکال بود. جاهایی که با شعر اجرا می شد، یکی از بچه ها با دست رو میز، ضرب می گرفت البته چه ضربی، داورها گفتن مثل این که داشت نون می پخت!

گریمور هم، خاله یکی از بچه ها بود که آرایشگر تشریف داشت، و به جای خرگوش سیبیلو، عروسم کرده بود!

با تمام این بدبختی ها، تو شهرستان اول شدیم، یعنی ببینید بقیه گروه ها چه قدر اوراق بودن دیگه!

 

پ.ن. بخشی از شعری که خواهرِ «برفی» می خوند و تو ذهنم مونده:

برفی! برفی! کجایی؟ کجایی؟

پشت او تپه دور یا زیر سبزه هایی

آب شدی رفتی زمین، دود شدی رفتی هوا

آی بچه ها شما بگید کجا رفته این ناقلا

زده به سر این شیطونک

بازی کنه قائم موشک...

پ.ن2. خواهرِ «برفی»، الان هشت ساله که بر اثر تصادف فوت شده؛ چه قدر با هم دعوا می کردیم، چه قدر با هم قهر می کردیم، الان دلم براش تنگه! اگه اون نمایش باز تکرار شه به جای یه هویج زپرتی، بغلش می کردم و می گفتم: «خواهرجون، گوربابای هویج، بیا با هم بازی کنیم.»

پ.ن3. دیشب خوابش رو دیدم، یه کت و شلوار سورمه ای خیلی شیک تنش بود، همه بچه های تئاتر هم بودن، با یه لبخند اومد جلو و همدیگه رو بغل کردیم.

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

نه بابا این چه حرفیه ، خودت میدونی هندوستان آب و هواش ناسازگاره و فراموشی گرفتم .

محبوبه

واقعا ناراحت شدم خدا بيامرزدش. اما واقعا نمايش نامه جالبي بايد ميبوده با توجه به توصيفاتت.

سلام

آقا من دیروز اینجا کامنت نگذاشتم؟ غیرقابل انتشار بوده یا اشکالی بوده کامنت من نیومده آیا؟[سوال]

محمد

کلا اون سالها خیلی اعتماد به نفس داشتیم. یادش بخیر. +خدا رحمتش کنه.

ویوارا

سلام دوست عزیز ...خرگوش کوچولوی قصه ی سالها قبل الانم بازی می کنن؟توی زندگی ک همه بازیگریم...خدا رحمت کنه همه ی رفتگان رو و بیامرزه هممونو...

دیلا

آخی چه بد بود پایانش

مهتاب

خدا رحمت کنه دوستت رو همه ازین سوتی ها داشتن . سال اول راهنمایی بوذیم روز معلم میخواستیم با دوتا از دوستام یه سرود بخونیم لعنتیا حفظ نکرده بودن من یه چیز میخوندم اونا یه چیز دیگه ! بعدم کرررررری زدن زیر خنده ولی من همچنان داشتم میخوندمو مپنده بودم چکار کنم! مزبی پرورشی به دادم رسید و قضیه رو فیصله داد! از ناراحتی و خجالت خیطی اشکم در اومده بود . دلم میخواست اون دوتا رو خفه کنم! تا دو روز باهاشون حرف نمیزدم!

وحید53

برعکس خیلی وبلاگا که یه صفحه ی سیاه پر از عکس و متن عاریتیه وبت زیبا جذاب حرفای خودت گاهس سیطونک کوچولو آدم خسته نمی شه