آبدارچی های با کلاس!

منتظرم برام چای بیارن. پیش شما بی ادبیه! مثلاً بهم می گن "استاد". خودم که نباید برم برای خودم چای بریزم!!

همچنان منتظر می مونم تا صبح دولتم بدمد! ولی خبری نیست. سرم هم به شدت درد می کنه.

با لیوان سرامیکی مخصوص خودم می رم آبدارخونه. اونجا هم خبری نیست.

تصمیم می گیرم برای چند ثانیه از عرش استادی به زیر آیم! اما تا چشمم به سماور هیأتی دانشگاه می افته، قالب تهی می کنم! قوریش اندازه ی کتری خونه ی ماست تازه اونم بالای سماوری که بلندیش دوبرابر منه!

منتظر می مونم تا یکی از دانشجوهام رد شه تا خِرِش رو بچسبم برام چای بریزه اما انگار همه ذهنم رو خوندن چون از دانشجوهام هم هیچ خبری نیست.

یه استاد بی یال و کوپال دیگه میاد آبدارخونه تا برای خودش چای بریزه و من مفتخرش می کنم تا برای من هم چای بریزه! نیشخند

/ 5 نظر / 5 بازدید
آمد

جالبه که بعضی اتفاقات هیچوقت نمیافته وقتی میفته که ادم نمی خواد بیفته .مثلن سر کار بیکار نشستی هیچ ارباب رجوعی نمیاد اما تا اینکه میخوای ناهار بخوری ارباب رجوع صف میکشن .یا وقتی دراز میکشی خوابت نمی بره اما تا پای یک فیلم خوب میشینی برای نگاه کردن خوابت می بره و کلی از این چیزا که کتاب هزار قصه میشه اگر برات بنویسم استاد تنبل [چشمک][نیشخند]

متــــی

من که اول مهر برای بار اول که رفتم سر کلاس (به عنوان استاد دانشگاه منگولستان) هیچ کس منو تحویل نمیگرفت، همه فک میکردن دانشجو هستم [ناراحت][دلشکسته]

الناز

[نیشخند] بابا استااااااااااااااااد

sah

عجب حالا استاد چی هستید؟

Azish

ای بابا ... این شاگردا هم پرو شدند این روزا !! این ابدارچی ها هم که بدتر!! خدا سایه استادای دیگه رو از سر ما کم نکنه [نیشخند]